تبليغاتX
كندال كن دداش

كندال كن دداش

چيز خوبي است

اشی مشی

کلا اصطلاح حوض به نقاشی شاید نچسبد خیلی شاید هم بچسبد.

اما ما نفهمیدیم که آن گنجشکک اگر در آن حوض کذایی می افتاد چه میشد؟همان گنجشکک شش هفت هشت رنگ در آن حوض نقاشی.

یا سوال بزرگتری که مطرح می شود اینکه آیا هاچین و واچین و یک پاتو ورچین اشاره ای به همان هاچین و واچین در آتقی دارد یا خیر.

و امثال و ذلک.

یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

قربان وفاتم به وفاتم گذری کن

تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت

                                               (شاعرش را نشناسم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:14  توسط جناب مهندس  | 

شب بود،شمع بود،من بودم و

از غم هجران رویت عاقبت دیوانه خواهم شد

روی تو بستانی و من هم برای نرگسش پروانه خواهم شد

دل بیابانی است ،صاف است و  منور آسمانش

روی تو ماه است و زیر نور آن مستانه خواهم شد

گیسوان خویش بگشا نظم هستی را محیّر کن

خیل مژگان جمع آور یا که من  ویرانه خواهم شد

آخرش دیشب ز عشقت جامی از می بر لبم بردم

این غلطها را نگر گفتم زره بیراهه خواهم شد

آه ای سیمین برم یا و صل خود بر من محیا کن

ور نه بر هر کوی و برزن هاتفی عیدانه خواهم شد

شغل ما کسب است و کارم هم حلال است او اگر خواهد

ترک این را میکنم  با او سوی میخانه خواهم شد

حیف شد لختی ندیدم روی آن معشوق را گفتم

با چنین ابیات و بی مصداق من هم  آخرش دیوانه خواهم شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:9  توسط جناب مهندس  | 

قبر آرزوهای من

کنار خیابان بود

چادرش را به دندان

و دستان دو کودک پوشیده در لباسهایی از بافت در دستش

در مغزت چه میگذرد

و هوا گویا سرد بود

شب بود

و ماه

پشت ابر بود

بوی سرد پاییز با لباسی که نمیدانی چه بپوشی

و مردمی که کلاه سرشان نمیکنند تا موهایشان مدلش به هم نخورد

و گاه در خیابان های عریان با مردمی با موهای سیخ که ذرتی با بوی گند میخورند و شاید خوش طعم که تا به حال فقط بویش نصیب من شده

کودکی که غلطیده روی زمین و نمیدانم راست یا دروغ با کتابی که درس مینویسد فارسی دوم را

و من همچنان نمیدانم که به او پول بدهم یا نه

دستانی که سوز سرمای ظهر ترکشان برداشته

و جسمی که خسته است و مردی که پیر است و معتاد

سوسیس و کالباس با دم گاو میفروشند این بی حمیّت ها

و ما هم سرطان مری میگیریم و راه رفتنی را میرویم

 و تفی را میبینیم که از دهانی به زمین میرسد

و همینطور میرویم مثل رود یانگ تسه کیانگ در جغرافی چهارم

و شب بود

شب سردی هم بود نامرد

لباسهایی که شاید کم بودند

یا شاید یک لا بودند

و او که کنار خیابان بود

یا مغزی که به سادگی گذر کودکانش از خیابان می اندیشد

یا شاید هم شب سرد نبود و من سردم بود

گاهی سوز باد به تنم میخورد

و میبینم که تابوتم را روی دست میبرد مرد معتاد پیری که گمان میکردم آنی دیگر می میرد

و جایم میکنند توی یک متر و هفتادوپنج سانت جا وزن هفتاد و اندی را

و سرد است اینجا

خدایا

چرا قبر من سیمانی است؟

امشب در قبرم باران میبارد.

آه چه رویای دل انگیزی است در این جای کُر

گویا باغبان ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:46  توسط جناب مهندس  | 

این هم عنوان ندارد مثل آن یکی

دردعیالی که ما نداریم و عشقی که شکستی درش باشد هم نه و زندگی هم در سیلان است و ما هم غطّه میخوریم .

یعنی گویا موجی نسیتیم، که آسوده شده ایم.

خود من هم یکی از خودمان

کم و خیلی کم.

وهر چه سگ میبینیم  در تحیّر که بل چرا باید پنج تای سباستین باشد و این کلب نه.

و آن برق دندان شیپورچی چرا یعنی مکر؟

به آتاری بازی کردنی عصر پنج شنبه یا کوکا خوردنی بدون تشنگی یا با آخرین قطعه کیک دل می سپَردیم.

لیک

بگذریم.

از بی حسی و بی حالی این مشترکاتی که نوعا می فهمند را می نویسم.

عکسهای بچگیم را در آب دریا دیدم.حالت دستمان همانی بود که سال قبل با رفیقمان در دریا آن گونه بود.

دیدیم پسر!!! حد اقل 5 وجب گنده تر شده ایم. دستی که به صورتمان کشیدیم دیدیم دست کم 20 و اندی سال پیرتر شده ایم و همان هستیم که بودیم.و موجهای توی عکسمان سال قبل که به دریا رفتیم آرام بود.

شاید آنها هم آسوده شده اند.

به قول آن آقای شاعر

ناچارم از این مردن تدریجی کم کم



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:16  توسط جناب مهندس  | 

سلام

وبلاگتو خوندم

وبلاگ قشنگی داری

به وبلاگ من هم سر بزن

http://www.kendalkon.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:36  توسط جناب مهندس  | 

از زمین کربلا تا عرش چندان راه نیست.

http://h.imagehost.org/view/0179/1_17

http://h.imagehost.org/view/0027/2_18

توی این عیدها آدم میماند چه کند.

چیزی نمیتوانم نخواهم با این باب کرم باز.

دو تا لوستر قرمز توی این عکسها هست.

اولیش آنجایی است که تحت قبّه اش دعا مقبول است.

و کاش ....

دومیش

دلم طاقت نمی آورد

و ...

محل خیمه حضرت ابالفضل العباس است در ورودی خیمه گاه.

عیدهایتان مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط جناب مهندس  | 

صفا

به این داشتم فکر میکردم که بزرگترین لذتهای دنیا چیست

نمی دانم چی شد که یادم آمد شاید یکی از بزرگترین لذتهای دنیا آب خوردن از سر آن شلنگی باشد که دارد باغچه را آب میدهد.

یادش خوش.

توی شرکت همین کار را کردم و راننده شرکت مبهوت که

مهندس

بالا آب توی یخچال هست ها.

هه



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:41  توسط جناب مهندس  | 

جگرم!

گفتی ترش

 

ماست هم در خم ما می ترشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:38  توسط جناب مهندس  | 

کلّن خوب است

قضیه مال گم کردن خودمان است در خودمان.

یا یافتن خودمان است در دیگران

مثلا

همین دیگر

من حیث ال مجموع  کان لم یک تلقی میگردد.

و وقتی دوربین موبایل آدم پنج میگا پیکسل باشد ابریشم سبز فصول را آنجوری نمی اندازد که ↑ جوری می اندازد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:50  توسط جناب مهندس  | 

قاعله

من به یک بستنی ساده قناعت دارم

که به طعم شاتوت

با کمی کاکائو

باشد و بیشترش

بشود ذوب میان کام و

مغز من در برهوت

باشد و لعل ترش

کرده دل در دام و

قلب من در ناسوت

می تپد مثل دل بزغاله

که به ناگاه ببیند مادر

با دو چشمان ورم کرده و خیس

اندکی مالیده

بر بدن از سس آن باربکیو

می چرخد

بر سیخی

که بگردیده علم بر پایه

بر شعله

با آه و با ناله

بگوید مادر

آن بزغاله

کاش بر سیخ کباب

جای من بودستی.

جانم امشب این تن

خورده مقداری از آن پونک مخلوط و

سرش

تاب بر داشته است.

پس گریزی نبود از این فن

شاعرش می گوید

چون که آن قافیه بس تنگ آید

ناچاراَ بزغاله -----جفنگ آید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:50  توسط جناب مهندس  |